میناب

امروز یه کلیپ از تدفین بچه های میناب دیدم تا عمق وجودم سوختم .یک لحظه نفس کشیدن یادم رفت بی اختیار بین اون همه آدم زدم زیر گریه .

دوست دارم داد بزنم خداااااااا

واقعا برام سواله خدا این همه ظلم رو دید و سکوت کرد ؟؟

کاش خدا کاری کنه.

ما هرکاری میکنم نمیشه .اونجوری که هست انتقام گرفته نمیشه

روز نوشت

مهمان داریم چه مهمانی

بله فردا مادرشوهرش میاد .

جمعه پر ماجرا

برای آزمون ارشد که به یکی از همکاران روزدم و ساعت ۶صبح مائده رو بردم خونشون با چه اعتماد به سقفی گفتم خوابه تا ده میخابه .

ساعت ۷پیام دادم بی زحمت آب بهش بدید گفت خورد داریم بازی می‌کنیم .تا ده صبح دهن آسفالت کرده بود .

شب رفتم تجمع نگو کلیدارو مائده از کیف درآورده ‌بعد تجمع رفتم پرچم گردانی تا ساعت ۱۲شب اومدم خونه دیدم کلی ام نیست .هرکاری کردم باز نشد که نشد که نشد

ساعت یک شب زنگ زدم به اونیکی همکارم که میدونستم شوهرش شب کار هست .

گفت بیدارم بیا .رفتم خونشون برامون املت پخت تا سه شب بیدار بودیم .سه تا بچه داره بزرگترینش امسال می‌ره کلاس اول .کوچیکه یکسالشه.

با خودم گفتم کاش منم تو این شهر یه کسی رو داشتم هفته ای یه شب میرفتم خونش چقد حال دلم خوب میشد چقد از دلتنگیم کم میشد.

آخر هفته سعید آخرین امتحانش و میده.شاید برم تهران شاید برم شمال فقط هرچه تو این شهر دلگیر نمونم .

دلم خانوادمو میخاد .خواهرامو مادرمو میخاد ‌

بگم کم آوردم دروغ نیست .

رهبر شهید

در هر فلق

در هر شفق

در هر غروب تلخ دلتنگ

که از تابش چرخ خورشید بدرود گویان می‌لغزد و در چاه مغرب می‌نشیند

آن تلخ بدرود تو می آید به یادم

چشم غم آلود تو می آید به یادم

#جام زهر

ارشد

آخی چقد دلم برای محیط دانشگاه تنگ شده بود .هرچی یادم بود و حس میکردم درسته ،زدم . برام قبول شدن یا نشدن مهم نیست .چون هنوز آمادگی لازم رو ندارم .

ذهنم خیلی بهم ریخته هست. از 6صبح بیدارم طبق معمول روزایی که من شدیداً به سعید نیاز دارم سعید سرکار هست .امروزم فقط تونست مارو برسونه برای برگشت خودم اسنپ گرفتم رفتم دنبال مایده و برگشتم خونه.تو این گرما .نفسم بالا نیومد .

با وجود مائده رانندگی تعطیله.نمیزاره پشت فرمون بشینم.

از ظهر خوابیدم تا الان .چقد به خواب نیاز داشتم .هفته بعد هفته شلوغی دارم.کلی کار دارم .مردادماه اومد و ما هنوز هیچ کاری نکردیم .

پری روز وامم رو دادن بردم طلا فروشی و یکجا نیست و نابودش کردم .تازه به پنج تومنی هم آخر ماه از حقوق باید بدم .

سرویس سر عقد خودم ۲۷گرم بود دیروز یه نیم ست خریدم ۱۱گرم نازک و نازک اصلا جون نداره .حیف سرویس خودم .

میخواستم با وام طلاهام ماشین برای خودم بخرم دیدم پراید دست دوم میشه خرید که هرروز مکانیکی باشم گفتم ولش کن طلا بخرم .

تحقیقات الان پشیمونم.

ولش کن جهنم مشخص نیست هفته بعد زنده باشیم یانه غصه چی رو بخورم .

یه مدت بود همش خوابای آشفته می‌دیدم هم من هم سعید هم مائده ولی هول به محور بود خوابامون .دیروز از یه زنه همه چی دان پرسیدم شخصی همچین خوابایی میبینن

فقط یه کلمه رو تعبیر کرد دلم ریخت . از زندگی نا امید شدم .همش صدقه میدم .ولی ذهنم آشوبه.

راهنمابیی

سلام دوستان کسی هست نحوه نصب برنامه cst رو بلد باشه ؟

روز نوشت

امروز دونفر جدید رو برای ادامه کار توجیه کردم.توحیه کردن نیرو جدید به اسم یک روز هست به رسم دو ماه طول می‌کشه وقتی میگم ف برن تا فرحزاد و برگردند.

اون نیروی دکتری تازه خودشو گرفته امروز که توجیهی اون دونفر دید گفت ببخش که ما اینقدر مقدماتی هستیم.

عصر مثلاً مائده رو بردیم پارک که شب به تجمع برسیم اینقدر گریه کردمجبور شدیم همونجا شامم گرفتیم موندیم پارک ۴ساعت میزان پارک بودیم باز با گریه اومد خونه .

گیلاس تک دانه سفارش دادم ۳کیلو برام بیارن با این سه کیلو تا حالا ۱۰کیلو فقط برای خوردن خریدیم

از مربا و شربتش خوشم نمیاد. شاتوت مربا درست کردم نخوردیم همینجوری موند .شاتوتم ۳کیلو خریدم ولی چشم سبز نشده باز دو کیلو بخرم .

عاشق میوه هستم .دست خودم نیست از گیلاس سیر نمیشم .به خصوص واسه الموت باشه .

از شما چه خبر

چطوری میتونم یه عکس تو وبلاگم ارسال کنم ؟

خسته ام

خیلی خیلی خستم سرم شدیدا درد می‌کنه .روز پر چالشی داشتم.امروز مجبور شدم با انگشت بزنم به سر یکی و بگم اینو تو مغز پوکت فرو کن .از آدمای نفهم متنفرم نمیتونم حتی یک لحظه تحملشون کنم .

بعضیا فقط و فقط میخان حرف خودشون باشه .

برای تجمع با سعید و دوچرخه مائده اومدیم .شامم باسترما داریم .دم در خونه همسایه طبقه پایین رو دیدم پرسید شام چیه گفتم باسترما تا حالا نشنیده بود دستور پخت دادم گفت برای فردا میپزم .

همسایه روبه رویی

خونه قبلی خودم بالکن و پنجره سمت به پروژه تجاری نیمه ساخت بود روزا من خونه نبودم کارگران بودن.خلاصه راحت بودم تو لباس پهن کردن و استفاده از بالکن .

ولی اینجا بالکن سمت یه خیابون پر از ساختمون مسکونی هست .هربار که میرم بالکن حتما چند نفر از پنجره آویزونن و چشم تو چشم میشیم و خونه منم 4سال خالی بوده و به جورایی همه نگاه میکنن به خصوص که ساختمونای ما از کل شهر با دیوار جدا شده و نگهبانی اینا داره همه یه جور خاص نگاه می‌کنن .

امروز بردم بالکن لباس پهن کنم یه مادر و بچه داشتن نگاه میکردن اومدم داخل مادر بچه هم رفت داخل ، بعد رفتم بیرون بچه داد میزد مامان بیا اومد بیا نگاش کن مادرشم اومد وایساد نگاه کردن .

حس باغ وحش داشتم .خخخخخخ

پیامک

امروز تو راه برگشت از قم صدای پیامک اومد .

چون خیلیا بهم پیامک میدن و کاری رو میخان یا میسپارن معمولا حباب رو میخونم و خود پیام رو اگه قرار باشه بعداً انجام بدم کلا باز نمیکنم .

صدای پیامک اومد و حباب پیامک باز شد

پیام از یه شماره بود به شماره اهمیت ندادم

متن پیامک یک لحظه عجیب بهمم ریخت .

سلام کجایی

چرا خبری ازت نیست

نمیگی نگرانت میشم

یه خبر از خودت بده

یک لحظه دنیا رو سرم چرخید وای خدا این کیه .از همکاران و بچه ها کسی جرات دادن همچین پیامی به من رو نداره

یک لحظه ذهنم بین همه آدمای زندگیم به جستجویی کرده و فقط همون یه نفر تنها کسی بود که قلبم می‌گفت خدا کنه اون باشه و عقلم می‌گفت خدا کنه اون نباشه .

پیامک رو باز کردم دیدم تو ادامه نوشته

نیاز به مشاوره داری ما اینجاییم

خیلی وقته به سایت سر نزدی

پیامک به پیام تبلیغاتی بود

ولی چقد عجیب بهمم ریخت .از ظهر تو شوک هستم .

قم

ظهر رسیدم از سرکار اومدیم قم

ساعت پنج رسیدیم خونه جاری جونم .

اینجا دوتا جاری دارم

منو جاری قزوینم باهم اومدیم شدیم ۴تا خانواده .

جاری تهرانم دید ما جمع شدیم اونام راه افتادن بیان .

مادر شوهرم صبح از بیمارستان ترخیص شده تو قم بستری بود .اومدیم دیدنش.بنده خدا اصلا حالش خوب نیست .

نوشت دوم :

همیشه دوست داشتم تو خانواده ای باشم که چنتا مرد باشن که عاشق فوتبالی امشب دقیقا همینجوری بود همه مردان نشستن پای فوتبال البته ما جاریست هم کم از اونا نداشتیم .

سلام تقسیم شدیم هر جاری خونه یه جاری موند .

مائده از بس شلوغی کرده که دهن همه باز مونده .همه میگن چه جوری می‌ره مهد .چیکار می‌کنی باهاش .

شیش صبح میریم حرم

رژیم

ماجراهای من و رژیم

اگه بخوام قشنگ میتونم یه کتابچه در مورد ماجراهای منو رژیم بنویسم و چاپ کنم.

بعد عروسی من که زیاد بغض میکردم و هی همش همه چی رو تو خودم میریختم تیروئید پر کار گرفتم .ولی لاغر نشدم .برعکس چاقم شده بودم .رفتم دکتر و رژیم گرفتم ۱۸کیلو تو ۳ماه کم کردم رسیدم به وزن ۶۴کیلو .بعد تثبیت کردم رسیدم به ۶۷تا به دنیا اومدن مائده ۶۷بودم تو بارداری پرکلمسی شدم و روز زایمان ۱۰۱کیلو بودم .تو یک سال گذشته ۵بار دکتر رژیم عوض کردم ولی دریغ از نتیجه رو ۸۷کیلو‌موندم که موندم

تا دیروز که مجدد جو گرفتتم و یه میلیون دادم رژیم لیمومی گرفتم ولی الان نشستم خوندم دیدم کار من نیست به آدم وقت خالی میخاد که مطابق رژیم فقط بپزه بخوره .کو‌وقت .

جمعه میریم قم .بریم برگردیم رعایت کنم .باید جوری باشه سعید کمکم کنه .اون برای خودشون آشپزی کنه من برای خودم.نمیدونم بمونه بعد امتحانای سعید یانه .

مثل این معتادان که قبل رفتن به کمپ اینقدر میکشن که معمولا دیگه به کمپ نمی‌رسن .منم اینقدر امروز خوردم که فک کنم همون دوره اول فقط غذای این چند روز رو باید بسوزونم .

رژیم ۴تا دوره ۱۰روزه هست

یادمه تو اون ۱۸کیلو حتی یه قندم نمی‌خوردم .سیب زمینی سرخ میکردم حتی یدونه هم نمی‌خوردم .

الان فکرشو میکنم عجب اراده ای داشتم .

دعام کنید این دفه بتونم رعایت کنم .خیلی بی اراده شدم در مورد رژیم

تعطیلی

یه ضرب المثالی هست که میگه

آب نطلبیده مراده

الان میتونم بگم تعطیلی نطلبده مراده .

و شمارو شریک میکنم با اون لحظه شیرین که :

فک کنید

صبح با زنگ گوشی پاشید که برید سرکار با خودتون بگید کاش تعطیل بودم کاش پنج دفه دیگه می‌خوابیدم

میای که زنگ رو قطع کنیم میبینی پیام اومد امروز تعطیلی

از ذوق تعطیلی خواب از سرم پرید پاشدم و شروع کردم به خالی کردن درایو لپ تاپ آخه سعید میخاد برنامه CSTنصب کنه.

یه درایو در فقط آهنگ بود چشمم بستم و دیلت زدم. مثل کندن گوشه ناخن آدم یه لحظه دردش میاد ولی راحت میشه .

دقیقا یه لحظه پا رو دلم گذاشتم و پاک کردم و تمام .

از صبح خونه رو تکاندم مجدد. آی مرتب میکنم باز بهم ریخته هست که هست . انگاری هنوز وسایل اون جای واقعیشونو پیدا نکردن .

عصر میریم نیز تحریر بخریم سعید خیلی اذیت میشه .مائده میشینه رو پرینتر خوشش میاد .همش دعوا میکنند.

تا پرینتر نشکسته به میز بخریم.

همین

روز نوشت

آخی

اثاث کشی هرچند خیلی سخته ولی بعضی وقتا حال دل آدمو خوب می‌کنه

مثلاً چیزایی رو که گم کردی رو پیدا می‌کنی

یا چیزایی که سابقا هدیه گرفتی الان پیدا می‌کنی

هنوز کتابارو مرتب نکرده بودم از بس سعید کتاب زیاد داشت دست نزده بودم .

امروز از ظهر نشستم پای کتابا

یکدفعه نگاهم افتاده یه کتاب سعدی که از یه عزیزی تو گذشته گرفته بودم .صفحه زدم دیدم یه روبان سفید که چقدر با سلیقه تا خورده داخلشه یادم اومد با روبان بسته بود کتاب رو .

تو اولین نگاه گفتم اوووف برمن چرا اینو گذاشتم اینجا

بعد که بیشتر صفحه زدم اون لبخندی که روی لبم بود کم کم به حالت قبل برگشت کم کم داشتم خود شخص رو یاد آوری میکردم

کی بود چرا عزیز بود چرا غریبه شد .چی شد غریبه شد .تمام گذشته مثل برق و باد تو ذهنم مرور شد .

کتاب رو گذاشتم سر جایش و فهمیدم بهترین جا همون جایی هست که بود.

تا اثاث کشی بعدی که دوباره چشم بهش بخوره و دوباره این لحظات تو زندگیم تکرار بشه

برای شما چی همچنین گذر زمانی اتفاق افتاده آدمی به سوی گذشته با چه ذوقی پر می‌کشه ولی دوباره با دل شکسته به حال سقوط می‌کنه ؟

چرا عاشقتر ؟

حس میکنم تو زندگی قلب و احساسم جایگاه کمی داشتن.هیچوقت با قلبم پیش نرفتم همیشه این عقلم بوده که حاکم شده .

یکبار دوره دانشجویی با قلبم تصمیم گرفتم صبح رفتم کلاس دیدم استاد نیومده و تا ۳روز دیگه کلاس نداشتم خیلی دلم تنگ بود شب قبلش گریه کرده بودم . همون لحظه جزوه هامو دادم به هم اتاقیم و راه افتادم اومدم شهرستان هیچی با خودم نیاوردم حتی مسواکمو. اون یه بار من با قلبم تصمیم گرفتم یه روز موندم فرداش دوباره برگشتم .مامانم همش داشت کنجکاوی میکرد چی شده اینجوری اومده همه نگران بودن .از بس عاقلانه رفتار کرده بودم یک بار احساسی رفتار کردم هنوزم که هنوز تو خاطر همه مونده.

هنوزم گاها مامانم میگه پاشو مثل زمان دانشجوییت پاشو بیا یه سر بزن برگرد.

یا الان دلم شدیداً کربلا میخاد اسمش میاد چشام پر اشک میشه ولی عقلم اجازه نمیده .

اربعین که نمیتونم واقعا توانشوندارم .همسرم درس داره دانشگاه داره . بچه رو چیکار کنم.

تا آخر مهرم که کربلا گرمه اگه هم بخام برم بعد مهر اونم با تور باید برم .

اگه باز جنگ بشه چی ؟ اگه تا اون موقع هزارتا اتفاق بیفته نتونم برم ...

منظورم از عاشقتر صرفا عشق به شخص دیگه ای نیست.

اگر زمان به عقب برمیگشت قطعا بازم زندگیم همین میشد چون من در هر مرحله از زندگیم هر تصمیمی که گرفتم بهترین و آخرین راه بوده

فقط شاید کمی عاشقتر زندگی می‌کردم نه عاقل‌تر .

شاید کمی بیشتر پا روی عقلم میزاشتم .

هوای دلمو بیشتر داشتم

اگه زمان به عقب برمیگشت چیکار میکردید؟

روز نوشت

وای خدای من

باورم نمیشه

فردام باید برم تهران

کاش به عنوان مسول نرم منم یه مسافر یه زائر باشم همین

مسولیت سخته اصلا از مسافرت لذت نمی‌برم .

حالا قراره با کسی جابه جا کنم اگه قبول کنه .من از دیدن آقا خسته نمیشم ولی از مسولیت آره.

هنوز خستگی دیروز به جونمه.

سعید فردا بعد از چند روز میاد خونه .خوشحالم دلم نمی‌خواست برم

تشییع

درنا : از تهران بگو

از سفرت

دلم واقعا اونجاس😢😢😢😢

پاسخ :

وای درنا سرتاسر عشق بود آدمی چه طور برای یک عزیزش عزاداری می‌کنه دقیقا همینطوری بود .حقیقتا من غمش برام عادی شده بود فک نمی‌کردم حالم اینقدر دگرگون بشه .مترو که اصلا جا نیست شهید بهشتی رو بسته بودن از هفت تیر تا مصلا پیاده رفتیم .

وارد صحن مصلا که شدیم آخ آخ تابوت آقا بالا دوتا نابود کنار هم یه تابوت کوچولو روی اونا هست .

الآنم که میگم اشکم در اومد .

حس میکردم آقا داره نگاه می‌کنه .مهدی رسولی میخواند روح از بدن آدم پرواز میکرد .نشستم کف حیاط برای همه کم کاری‌ام گریه کردم .برای همه اون موقع هایی که تو دهن بعضیا نزدنم وقتی که داشتن بد میگفتن از آقا. برای همه این بی مسولیتی هایی که میبینم هیچ کاری نمیکنم که آقا مجبور میشد خودشو خرج کنه .

خون آقا اتحاد رو بعد از اون اختشاشات به کشور برگردوند. حیف آقا .حیف نوه کوچیکش. حیف و هزاران حیف.

به والا همش حس میکردم چقد ما مردم کوفه بودیم چقد غریبی چقد غربت .تو کشور خودت که آخر امنیت رو باید داشته باشه چی میشه و چه جوری میشه چه جوری گره داده میشه که الان به اینجا رسیدیم .

همش با خودم زمزمه میکردم خیر نبینن حسودا .....

یعنی منی که از روی مورچه رد نمیشم الان اسرائیل و آمریکاییو اون جاسوسای خودی دم دستم بودن زنده زنده کلشون رو میکندم شک نکن .

واقعا از ته ته دلم فریاد میزدم انتقام انتقام

خلاصه سفر عشق بود خواهر .سفر دیدار یار بود تا می‌تونستم قسم دادم برای شفاعت آخرتم .ازش خواستم به حرمت نوه کوچیکش آخر عاقبت مائدهم به خیر بشه و حافظ قرآن بشه

موکب

آخ آخ عجبااااااا سرنوشت چه پیچیده ای هستااااا

من با تمام سرافکندگی تا حالا کربلا نرفتم.دلیلشم می‌دونم گناهم زیاده .

ولی همکاران از کربلا و اربعین و موکل حرف میزنم دلم هزارتیکه میشه .

امروز اومدیم تهران و موکب بود اومدیم استراحت .فهمیدم من آدم اربعین کربلا برو نیستم .خیلی سخته .

اسم کوکب استخدامی کشوری هست از طرف اون سازمان تدارک دیده شده .

یادش بخیر چند سال پیش که اومدم تهران دنبال مدرک داروخونه ام که بگیرم از جلوی این سازمان رد شدیم ته ته دلم گفتم کاش منم گذرم به اینجور ارگان بیفته

سفر

از ۳صبح بیدارم .با قاطعیت و جدیت تمام با ۳۸نفررآدم برخورد کردم .خدا به خیر کنه کسی جا نمونه کسی کم نشه کسی گوشیش رو نزنن .کسی حالش بده نشه کسی توتجمغ زمین نخوره حالش بد نشه مریض نشه و.....

اینا همش دغدغه من هست .

حالت تهوع دارم سر صبح کیک و آبمیوه و حلوا و قهوه و چایی خوردم .همه تعارف میکنم.

رئیس سعید با زنش همسفرم هستن .زنش خوبه مهربونه ولی مرده از دماغ فیل افتاده.

تهران عجیب ترافیکه ‌

نشستم دلنوشته رو خوندم . همشون یه مدل بود عجبا اینا چقد تنبلن .حس معلمی بهم دست داد حتی خطاروهم میشد تطبیق داد.

کاش معلم بودم هرچند مدت کوتاهی معلمم بودم و هنوزم مدارس میرم ولی کاش برای همیشه معلم بودم .

الان دعای عهد رو پخش کردیم یاد اون موقع افتادم که

روز نوشت

از وقتی که اومدیم خونه جدید هنوز نتونستم شیفت صبح خونه باشم و ببینم آفتاب کجاها نیفته مثلاً روی کمد روی مبل که وسایل رو جابه جا کنم .یک ماه هست اومدیم ولی من همیشه سرکار بودم چند روزی تعطیل بود مسافرت بودم .فردا اولین روزی هست که شیفت صبح خونه ام.

شنبه میرم تهران شاید دوشنبه هم برم.

حس عجیبیه مابین غم و استرس درگیرم .

امروز کی برنامه ریزی کردیم کلی پک فرهنگی آماده کردیم چند تا اکسل آماده کردم همه رو با سامانه چک کردم .خلاصه روز بینهایت پر کاری بود .

شنبه برم برگردم یکشنبه وقت دندان پزشکی گرفتم درد نمیکنه میترسم به عصب برسه .

یه دندونم آبسه کرده.

از مامانم چند روزی هست بی خبرم وقت نکردم بهش زنگ بزنم .

سعیدم شنبه و یکشنبه سرکار هست.دوشنبه اون میاد من باز میرم .سه شنبه اون می‌ره سرکار من خونم چهارشنبه هفته بعد ان شاءالله دوتامون خونه ایم ‌

چه زندگی مزخرفی دارم من .

خستم هم جسمی و هم روحی .

این از من شما چه خبر

حرف

کلی حرف دارم برای گفتن ولی جونی ندارم برای تعریف کردن

اینو بگم که دل کندن خیلی سخته خیلی .

عصر رفتم پشت مبل که سرب پرده رو مرتب کنم مائده دنبالم میگشت یکم خودمو قایم کردم پیدا نکنه و نفهمه پرده سرب داره

از کنار مبل دیدم اشکم در اومد .

همیشه فک میکردم مائده چقد بزرگه و چقد مستقله چون مهد می‌ره .ولی عصر بچم با چه اضطرابی دنبالم میگشت تازه باشم خونه بود ولی همه جارو دنبالم گشت رفت با گریه باشو آورد نشون میداد که من هیچ کجا نیستم .باشم یکم دنبالم گشت تاپیدام کردن بچم از عصر چسبیده بهم میگه دلم برات تنگ شده .

من فقط میخواستم یه شوخی ساده و مواظبت از خودش کنم ولی بچم نرسید و مضطرب شد .

آدمی همون همینو به خصوص زن جماعت به نبودن و مرگ خودمون گاها فک میکنیم ولی الان میفهمم مائده بدون من نمیتونه .

خدایا خودت یه کاری کن هفته بعد به خیر بگذره

چند روز یست منتظر تماس کسی بودم .

امروز فهمیدم ده روز است بلاکش کرده ام .

سردرد

نمی‌دونم چرا این سردردها تموم نمیشه .دکترم رفتم میگرن نیست .

ولی خوب نمیشه که نمیشه .الان اومد تجمع دنبال خانم بهرامی ماساژاش معروفن اونم پیدا نکردم .سعیدم از امروز دوروز رفته ماموریت.پس فردا تازه میاد .میخام برم دکتر جونم نمیگیره .

چشام باز نمیشه .نمی‌خوام آنلاین بشم پیام میاد میبینم ولی حوصله جواب دادن ندارم .

فردا تا ۵سرکارم ولی جمعه خونم خوبیش همینه .سعیدم جمعه خونس.بشینیم پای درس و مشق.

یه مقاله باید دربیاره هیچکی نیست کمک کنه .اصلا نمی‌دونم چی به چیه .

خواب بد .الان که بیدار شدم یه خواب خیلی مزخرفی می‌دیدم که نگو .دیدم یه گروه دختر و پسر ناجور ریختن خونه من و بیرون نمیرن .رفتم نگهبان و انتظامات رو آوردم .

اینقدرترسیده بودم از خواب پریدم

موقت

مات کدام خاطره می شوی وقتی که خواننده آهنگ از معشوقه اش برایت می خواند ؟

تو را به کدام نقطه از گذشته ات پرت می‌کند و آنجا به دنبال خودت میگردی ؟

تو تا ابد در برزخ خودت خواهی ماند ...

تاسوعا

از 7صبح بیدار شدم رفتم دهات هئیت اومده یه گاو قوربونی کردیم دیگه مشغول اون و ماهرو شام بودیم تا خود 12شب که اومدم خونه مامانم.مثل چی خستم .فردام حلیم هست .

اینقدر اونجا تعداد زیاده من همیشه به نفع بقیه عقب نشینی میکنم و شبا نمی‌مونم میام خونه مامانم .

ولی فردا میخام بپیچونم نرم .خستم

من همه تعطیلاتی همین چند روز هست که اومدم اونم فقط کار باشه خب خسته میشم .

فردا غروب میرم سر مزار آقام دلم خیلی براش تنگ شده .کاش بود و این روزا و میدید. حیف کچاین زندگی که جاش حسابی خالیه .

فردا باید عادت حسینم برم بهش قول دادم .امروز نتونستم برم .

پس فردام که جمع کنم برگردم برم سوی زندگیم و هزارتا کار

عصر رفتم یه نیم ساعت با مائده دم در خونه مامانم نشستم .یه خوبی اینکه کم هیچکی رو نمی‌شناختم و بدیش اینکه همه منو میشناختن. یه تضاد عجیبی تو تلاقی نگاهی منو مردم بود که درک کردنش برای هرکسی مقدور نیست.

ظهر رفتم عیادت داداشم بالای سر تخت بغلی اسم پرستار رو دیدم فهمیدم یکی از هم تختی های سال دبیرستانه منه و از اینکه منم سالم و بهش غبطه نمی‌خورم حال دلم خوب بود.

شهرستان

امروز مرخصی گرفتم والان آماده تو ماشین منتظرم که حرکت کنیم به سمت شهرستان .داداشم رو عمل کردن و تو بیمارستانه .مادر شوهرم ریهذهاش آب آورده اونم شدید مریضه.اصلا دلخوشی برای رفتن ندارم فقط به خاطر مامانم میرم تنها کسی که از دیدن من خوشحال میشه همونه .اونم بچه اینقدر اذیت می‌کنه روز اول به دوم نرسیده خسته میشه .

روز تاسوعا قوربونی داریم .تو روستا.خدا قبول کنه .

یکم تیر ماه

چند روز پیش با این نیروی جدید مون داشتیم در مورد درس و دانشگاه مبحرفیدیم که یاد درس اوقات فراغت افتادم تو یه مبحثش طولانی تریم روز سال که یکم تیر بود رو بررسی می‌کرد که چقدر مناسب تورهای یک روزه هست .

همش این تو مغزم بود .

صبح از 6/5رفتم بیرون تا رسیدم بانک هفت بود و نفر 4ام رفتم داخل یه چکم چند ماه قبل برگشت خورده بود رو رفع سوء نمی‌دونم کرده بودم یا نه یه نگاه کرد گفت اوکی هست .بعد رفتیم خود قزوین واسه ضمانت همکارم.بعد برگشتم سرکار سعید زنگ زد که امروز مرخصی گرفتم تا 12دوتا ارائه رو بدم راحت بریم تعطیلات رو گفتم باشه ساعت ده زنگ زد بدو بیا کمکم اولین ارائه خراب کردم بیا .مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه و خلاصه ارایه دادیم برگشتم سرکار و یه جلسه ناخواسته افتادم و یکم پیگیری امور و و در نهایت