جمعه پر ماجرا
برای آزمون ارشد که به یکی از همکاران روزدم و ساعت ۶صبح مائده رو بردم خونشون با چه اعتماد به سقفی گفتم خوابه تا ده میخابه .
ساعت ۷پیام دادم بی زحمت آب بهش بدید گفت خورد داریم بازی میکنیم .تا ده صبح دهن آسفالت کرده بود .
شب رفتم تجمع نگو کلیدارو مائده از کیف درآورده بعد تجمع رفتم پرچم گردانی تا ساعت ۱۲شب اومدم خونه دیدم کلی ام نیست .هرکاری کردم باز نشد که نشد که نشد
ساعت یک شب زنگ زدم به اونیکی همکارم که میدونستم شوهرش شب کار هست .
گفت بیدارم بیا .رفتم خونشون برامون املت پخت تا سه شب بیدار بودیم .سه تا بچه داره بزرگترینش امسال میره کلاس اول .کوچیکه یکسالشه.
با خودم گفتم کاش منم تو این شهر یه کسی رو داشتم هفته ای یه شب میرفتم خونش چقد حال دلم خوب میشد چقد از دلتنگیم کم میشد.
آخر هفته سعید آخرین امتحانش و میده.شاید برم تهران شاید برم شمال فقط هرچه تو این شهر دلگیر نمونم .
دلم خانوادمو میخاد .خواهرامو مادرمو میخاد
بگم کم آوردم دروغ نیست .