درنا : از تهران بگو

از سفرت

دلم واقعا اونجاس😢😢😢😢

پاسخ :

وای درنا سرتاسر عشق بود آدمی چه طور برای یک عزیزش عزاداری می‌کنه دقیقا همینطوری بود .حقیقتا من غمش برام عادی شده بود فک نمی‌کردم حالم اینقدر دگرگون بشه .مترو که اصلا جا نیست شهید بهشتی رو بسته بودن از هفت تیر تا مصلا پیاده رفتیم .

وارد صحن مصلا که شدیم آخ آخ تابوت آقا بالا دوتا نابود کنار هم یه تابوت کوچولو روی اونا هست .

الآنم که میگم اشکم در اومد .

حس میکردم آقا داره نگاه می‌کنه .مهدی رسولی میخواند روح از بدن آدم پرواز میکرد .نشستم کف حیاط برای همه کم کاری‌ام گریه کردم .برای همه اون موقع هایی که تو دهن بعضیا نزدنم وقتی که داشتن بد میگفتن از آقا. برای همه این بی مسولیتی هایی که میبینم هیچ کاری نمیکنم که آقا مجبور میشد خودشو خرج کنه .

خون آقا اتحاد رو بعد از اون اختشاشات به کشور برگردوند. حیف آقا .حیف نوه کوچیکش. حیف و هزاران حیف.

به والا همش حس میکردم چقد ما مردم کوفه بودیم چقد غریبی چقد غربت .تو کشور خودت که آخر امنیت رو باید داشته باشه چی میشه و چه جوری میشه چه جوری گره داده میشه که الان به اینجا رسیدیم .

همش با خودم زمزمه میکردم خیر نبینن حسودا .....

یعنی منی که از روی مورچه رد نمیشم الان اسرائیل و آمریکاییو اون جاسوسای خودی دم دستم بودن زنده زنده کلشون رو میکندم شک نکن .

واقعا از ته ته دلم فریاد میزدم انتقام انتقام

خلاصه سفر عشق بود خواهر .سفر دیدار یار بود تا می‌تونستم قسم دادم برای شفاعت آخرتم .ازش خواستم به حرمت نوه کوچیکش آخر عاقبت مائدهم به خیر بشه و حافظ قرآن بشه