امروز داشتم نوشته های قبلی رو می‌خوندم همه زندگیم شده کار.

تا اخر اعتکاف شباهم میرم کمک بچه های اعتکاف .

دلم میخاد برم مسافرت .اون موقع با سعید داشتیم حرف می‌زدیم گفتم فک کن الان ازدواج کردیم و من دلم گرفته چیکار می‌کنی .

گفت میریم سینما میریم بیرون پارک باغ نهایت مرخصی ۴۸ساعته میزنم می‌آییم پیش مامانت برمیگردیم .

دقیقا یک هفته شدیدا دلم گرفته به شدت غربت بهم فشار میاره و

سعید رو هنوز نگفتم .ماشین خرابه .هوا شدیدا سرده و سعیدم مشغول درسش هست .

ولی من حال دلم شدیدا بده .حس غریبی به شدت بهم فشار میاره هر لحظه دوست دارم اهالی این شهر رو از دم قتل عام کنم .

حداقل شما پیام بزارید دلم باز بشه



تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 16:16 | نویسنده : یکی مثل خودتان |