همیشه دوست داشتم نفر اول زندگی اطرافیانم باشم .و این برام خیلی خیلی ارزشمند بوده و هست .

ولی خب هیچ وقت اینجوری نبوده

همیشه نفر دم بودم .همیشه جایگزین بودم به نوعی زاپاس .

و این اخلاق بد نمی‌دونم ژنتیکیه یا به ماه تولدم مربوطه یا اکتسابیه .نمی‌دونم هرچیه همیشه دلیل اشک چشام بوده

دوره ابتدایی بودیم یه دوست داشتم اصغری .جونمو براش میدادم .بارها سر تقلب رسوندن به اون تنبیه شدم .زنگ تفریحات بهش ریاضی یاد میدادم .

کلاس چهارم بودیم که تو تخت ما نفر سومی اضافه شد به اسم انظاری.بله من شدم نفر دوم برای اصغری هنوزم که هنوزه نامه معذرت خواهی که اصغری برام نوشته رو دارم. ولی من هیچ وقت یادم نمیره من شده بودم تنها اونا شده بودن دوتا دوست جون جونی. وقتایی که انتظاری نبود یا دوتاشونم تر میزدم تو ریاضی یاد من خر میفتادن دوباره عهد اخوت میبینیم به محض اینکه خرشون از پل رد میشد .من میشدم اضافی.

اومدم دانشگاه دونفر چادری تو کلاس بود منو نرگس .من و نرگس شدیم رفیق جینگ هم .ولی فقط تا ترم سه که امیر آقا به نرگس پیشنهاد داد و باز من شدم نفر دوم .باز من موندم و دریای بی کسی هام .

اومدم رفتم سرکار یه رفیق یافتم به اسم رقیه معبودی.خیلی رفیق بودیم بهش گفتم بیا کلاس کامپیوتر اومد یه رفیق پیدا کرد به اسم فریده خلاصه دیگه باز من شدم نفر دومی

هرچند بعدها من با فریده دوستتر شدم ولی یه بازه دوساله من نفر دوم معبودی بودم .

اومدم ازدواج کردم بزار اینو آخر سر بگم

اومد رفتم سر کار شغل رسمی و... .شدم جانشین. حتی واسه خود رئیسمم من تو جانشینی اول نیستم اول یه نیروی غیر رسمی هست .حرفش سنده .من هرچی بگم یه گوشش در هست یه گوشش دروازه . من میگم قبول نمیکنه تا اون شخص مورد نظر میگه قبول می‌کنه.

همه اینایی که گفتم به جهنم به درک .

اومدم ازدواج کنم .چند نفری اومدن تو زندگیم که تو همشون بلا استثنا نفر یکی مونده به آخر بودم برای یکی که نفر 5ام بودم .دقت کنید نفر 5نه جانشین 5.یعنی همزمان با 5نفر بود دیگه بود و نبود نفر 5ام هیچ ارزشی نداشت خودم جهت حفظ آبرو و شأن و شوکتم عقب کشیدم.لعنت بهت hk

و اما ازدواج

بله اومدم تو زندگی عشق و عاشقی هر روز گند یه نفر در اومد ریحانه ندا .خب من نمی‌گم سعید نباید اسم کسی آورده باشه .خب همون طور من با چند نفر آشنا شدم اونم حق داره با چند نفر آشنا شده باشه ولی درد من بازم این نیست .

درد من اولویت بندی های سعید هست که من همیشه نفر دوم در مقابل با همه .

مثلاً اگه زن‌داداش عنتر گاوس زنگ بزنه من رو به موتم باشم اول زنگ اونو جواب میده شده کار اونو درست می‌کنه بعد نگاه می‌کنه ببینه من مردم با زنده ام .

عصر بعد جلسه به شدت حالم بود زودتر از همه زدم بیرون .سعید و مائده اومدن خیابون مثلاً غافلگیر کنن .همین که دید فهمید چقد حالم بده .گفت بریم پارک گفتم باشه .

درجا داداشش زنگ زد که بیا بنگاه ملک بی صاحب موندمو دارم میدم کرایه بیا شاهد باش .

سعید انگار عروج کرد اصلا دیگه منو ندید فقط می‌گفت بدو تو رو بزارم خونه برم بنگاه .حتی نگفت بزار بچه رو من ببرم تو حالت خوش نیست بری خونه .مائده یک ساعت دنبال سعید گریه میکرد.

خلاصه برگشت اومد منم از خدمتش در اومدم .اونم هیچی حتی نگفت ببخشید .

ولی من دوست داشتم به داداشش بگه بمونه یه ساعت دیگه میرم امضا میکنم نه بنگاهی در می‌رفت نه معامله بهم میخورد .

خلاصه بازهم من اولویت دوم زندگی کسی هستم برام خیلی خیلی مهمه .

و این یعنی خود خود درد



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴ | 0:55 | نویسنده : یکی مثل خودتان |

باورم نمیشه دل ثو دلم نیست ‌خدایا یعنی واقعا هست .من خواب نمی‌بینم ؟ برم بیام حتما تعریف میکنم ‌بچیمی از آرزوهامو چند روز دیگه قراره زندگی کنم .آرزویی که پارسال به شدت حسادت کردم.

خدایا خودت بساز تو بسازی قشنگتره



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴ | 1:43 | نویسنده : یکی مثل خودتان |