امروز جزو روزای خاص در ماه برای خانواده من محسوب میشه.

تنها جمعه ای هست که سعید و من خونه این .دیشب چون امتحانای سعید دیروز تموم شد برنامه سفر چیدیم .

ولی صبح که سعید اومد دیدم جوری خستس نمیتونه لباسهای تنش رو دربیاره .طفلک یه حموم رفت مثلاً سرحال بشه که بریم شمال ولی من الکی گفتم بیخیال منم خستم نریم اونم با خیال راحت رفت خوابید قرار شد عصر بریم پارک ملا خلیلا .خیلی من اون پارک رو دوست دارم جای خیلی خوبیه .پر از درخت پسته هست . آلاچیق داره برای نشستن .

ناهار بخوریم خونه بریم چایی رو اونجا بخوریم .فضای بازی هم برای مائده هست دوچرخه سواری هم می‌کنه .

برای تجمع شبم همون نزدیکا هست میرم اونجا .

ولی ولی ولی

ته ته ته دلم میخواست بریم دریاچه تو شمال .یا بریم جنگل چادر بزنیم شب بمونیم فردام مرخصی بکشم .

خستم از این شهر و آدماش .