روز نوشت ۲
عجب روز مزخرفه امروز .تمومم نمیشه .
مثل همیشه سعید شیفت شبه.
بعد نماز رفتم دم مسجد که مثل هرشب با ون برم تجمع که گفتم ون نمیاد راننده رفته کربلا.من بودم و به خانم دیگه
آخوند مسجد گفت بیایید من میرم ببرمتون.خلاصه تو رودربایستی که زده تنها نره کنم سوار شدم دلم میخواست برگردم ولی نشد .
رفتم موقع برگشت به هرکسی رو زدم یکی جا نداشت یکی مسیرش نبود اون زنه رو هم گم کردم .
به اجبار اسنپ زدم .از شانسم یه خانم قبول کرد فاصله زمانی ۱۰دقیقه گفتم اشکال ندارن زنه راحته بزار بیاد .
بعد ده دقیقه دیدم تماس درون برنامه گرفت صدا ،صدای یه مرد بود .گفتم من اینو خانم گرفتم گفت آره گوشی خواهرمه .شبا من میام بجاش .الان کجایید گفتم وسط تجمع بیایید درب آخر منم میام .
یه بار دیگه زنگ زد کجایید گفتم اومدیم داریم میرسیم ما ۴نفریم مشکلی که نیست .
آخه اسنپا بیشتر از سه نفر یا قبول نمیکنن یا پول اضافه میگیرن.
خلاصه تا گفتم ۴نفریم قطع کرد هرچقدر زنگ زدم دیگه جواب نداد که نداد.
دروغ می گفتم ۴نفریم خواستم امتحان کنم که نفهمه تنهام .
از اینکه قطع کرد دیگه جواب نداد یکم ترسیدم .
اومدم با یه راننده اتوبوس حرف زدم گفتم واسه مسجد دیگه ام ون نیست گفت بیا تا سر خیابونش میبرمت .خلاصه رسیدم خونه ولی هنوز ترسه به جونمه.